|
چقدر سخته وقتی از باب الجواد اذل دخول می گیری برای ورود به حرمش، با کسی که بعد از مدت ها به آرزوش رسیده تا کنار پنجره فولاد بشینه تا شاید رحم کنه خداوند به تضرعش. چقدر زیباست حرم امام. ساعت 2 نصف شب، وقتی هیات های عزاداری هرکدوم گوشه ای از حرم عزاداری می کنند در سوگ مولاشون و نمی دونی با سوز کدومشون خودت رو خالی کنی. چقدر وقیح بود برخورد خادم های حرم آقا وقتی جلوی ایوون طلا به من و همکارم انگ دختر و پسر فراری بودن زدند و چند ساعتی بازداشتمون کردند. چقدر غریبه امام رضا که در فاصله 20 متری گنبد طلایی اش اتاق شکنجه درست کردند تا من رو به بد ترین شکل باد ناسزا و کتک بگیرند خادم های لا مذهب حرمش. چقدر بی غیرت بودند اون آدم هایی که مثل موش سرشون رو چسبونده بودند پشت شیشه انتظامات و کتک خوردن من رو بی هیچ ابایی نظاره می کردند. چقدر مغلول بودم اون زمانی که تنها و تنها و تنها به خاطر حال نامساعد همکارم باید چشم تو چشم اون خادم های پست فطرت نگاه می کردم و کتک می خوردم. چقدر بی قانون است مملکت ما که سرگرد آگاهی بی هیچ تفهیم اتهامی باید 15 دقیقه من را در گوشه بازداشتگاه به بدترین وجه زیر دست و پایش له کند. چقدر دلم سوخت برای همکارم که دیگر اذن دخول نگرفت با من برای ورود به امن ترین نقطه کشور.تنها کفایت کرد به سلامی با دل شکسته و از راه دور.
همنوا با سوز سرد هوا در میدان ولی عصر، لرزش پاهایم سمفونی ناموزونی می نوازند.ساعت از 11 گذشته است شاید. سرمای هوا تا مغز استخوانم نفوذ کرده اما نمی شود از قدم زدن در زیر آخرین موج های برف و سرمای امسال گذشت.چهل و هفتم یا چهل و هشتمی است ، نمی دانم، آمارشان در رفته از دستمان. خسته از 3 شبانه روز کار و بی خوابی در 3 اداره مختلف، قدم هایم را با خط کشی کنار خیابان تنظیم می کنم و روانه می شوم به سمت خانه. تا کجا پیاده روی؟نمی دانم. تجربه های جدید را دوست دارم. دوست داشته ام همیشه. نقدا چند هفته ای است شاکله افکارم به هم ریخته. زلزله ای افتاده به همه دنیای فانتزی ام. پاهایم هم مصون نمانده از امواجش.کماکان می لرزند. هوا سرد است اما نه آن طور ناجوانمردانه! قتوت هوا بیش تر از این نقل هاست. بیشتر از خیلی از آدم ها. آدم هایی که پشت اتول هایشان نشسته اند و خیابان را بالا و پایین می کنند.چه بسا کنار خیابان ایستاده و سگ لرز می زنند در انتظار یکی از رانندگان همان اتول ها. هوا جوانمرد تر از این حرف هاست و چه خوب می گفت آن شاعر عرب در مدح دنیا و ذم کردار ناصواب آدمیان که کوته فکریشان را به حساب دنیا می گذارند... تجربه جدیدی بود به هر حال. زن های خیابانی در شب های برفی هم ول کن معامله نیستند حتی. کم نیست آخر تعدادشان. حسابیش را بکنید!250 هزار زن خیابانی در همین پایتخت، در بین من و شما، در اتوبوس و تاکسی و کنار خیابان و توالت عمومی و پارک و مراکز آسیب اجتماعی و خانه های مجردی و منازل این و آن زندگی می کنند. زندگی که چه عرض کنم... در هر حال مهر تباهی بر پیشانی شان خورده.... ماشین ها عبور می کنند از کنارم. تاکسی های بوق می زنند برایم. چراغ راهنمایی چشمک زرد می زند برای خودشان و غافل از اینکه بود و نبودش توفیر چندانی ندارد در زیر بارش برف. تجربه جدیدی بود به هر حال. چند روزی است پایه های ذهنی ام به هم ریخته. سوالات مضحک فلسفی ای می پرسم از خودم و جوابش را می گذارم با کرام الکاتبین. می خواستم تجربه جدید دستم بیاید. می خواستم بار سنگین سوالات را بردارم از دوشم... اما نگاهم به آن دو زن کنار خیابان دوخته شده... هدف این دو از زندگی چیست واقعا؟ ماشینی بوق می زند. سوار می شوند. درگیر می شوم ....نه... بی خیال می شوم. تاکسی بوق می زند. سوار می شوم.
ای کاش امروز باز نمی کردم سایت خبرگزاری فارس را. ای کاش روی این خبر کلیک نمی کردم و نمی خواندم آن لید 48 کلمه ای کذایی خبر را که تمامی دفتر خاطراتم را گشود در مقابلم. زنده کرد حس نوستالوژیکم را... : "رئیس اتحادیه قهوه خانه داران تهران گفت: با دستور رئیس جمهور مبنی بر عدم برخورد با قهوه خانه ها، در صورت ابلاغ این حکم از سوی وزارت کشور به اماکن و به قهوهخانهدار ها، از این پس قلیان فقط در مراکز مجاز و با مجوز اتحادیه آزاد میشود." ... یادش بخیر قهوه خانه خان بابا،وسط های بی سیم، روبروی تکیه دو طفلان زینب، چسبیده به کبابی .سرراست بود آدرسش. خود خان بابا پیر شده بود و کمتر می نشست پشت دخل.هر از چند گاهی که گذرم می افتاد آن طرف ها ، بلند« سام علیکی » می گفتم و دستم را به نشانه ادب روی شقیقه ام می گذاشتم.او هم با همان صورت مهربانش، از پشت شیشه دستی تکان می داد برایم. یعنی «و عیلکم». این اواخر خودش کمتر می نشست پشت دخل. به جایش ریش های پروفوسوری پرپشت پسر 27 ساله اش بود که از پس شیشه دود گرفته قهوه خانه پیدا بود ... یادش بخیرعمو صفر قهوه چی، تا چهلم امام حسین به سفارش خان بابا چایی را مجانی حساب می کرد برایمان. از دور 4 استکان به هر دستش می گرفت و از پستوی کوچک قهوه خانه بیرون می آمد. با آن انگشتان کشیده اش مقابل هرکس، یک رقص نعلبکی می کرد و چای را می گذاشت کنار تنگ قلیان. ریش سفید ترها بالای قهوه خانه می نشستند و حرف های 60-50 ساله شان را با دود قلیان خوانساری واگویه می کردند. جوان تر ها هم در گوشه ای، به عمو صفر سفارش تنباکوی نارگیل و توت فرنگی و انار می دادند... اما حیف، این اواخر خان بابا کمتر می نشست پشت دخل. چراغ قهوه خانه کم سو شده بود بی خان بابا... کافی بود بزرگ محل پایش برسد به قهوه خانه تا همه قیام کنند به احترامش . سلام ٌ علیکی که حاج مهدی می گفت و جواب سلام قرّای جمعیت، ستون های چهارگانه تنم را می لرزاند. حاج مهدی می آمد و با همه خوش و بش می کرد. آخر سر هم می نشست روی چهار پایه کنار دخل و قلیان خوانساری ای که خان بابا مهمانش کرده بود را رد نمی کرد. از پیر مرد 70 ساله تا بچه 14-13 ساله. می شناخت همه اهل محل را. با ورودش تسبیح می چرحاند و عمو صفر هم برای سلامتی اش جمع را به صلوات بلندی بر آل محمد مهمان می کرد.حاج مهدی دوست شفیق خان بابا بود که هر سال بساط تکیه را بر پا می کردند با هم ... اما حیف این اواخر خان بابا کمتر می نشست پشت دخل و حاج مهدی هم کمتر سر می زد به پسر 27 ساله اش، با آن ریش های پروفوسوری پر پشت بد قواره ... هفتم امام که رسید، دلم گرفت؛ تنگ شد دلم برای خان بابا. همه اش کلٌ یوم دو هفته نمی گذرد که تخته شده در قهوه خانه اش. اما دلم لک می زند برای فضای دود گرفته قهوه خانه و رقص نوری که وسط آن گذاشته بودند. در این مدت حاج مهدی را هم یکبار بیشتر ندیدم. شب شام غریبان گوشه تکیه نشسته بود و گریه می کرد. از تکیه بیرون آمدم. وسط های بی سیم، روبروی تکیه، چسبیده به کبابی. نگاهم افتاد به صندلی خان بابا. چراغ قهوه خانه خاموش بود و صندلی پشت دخل خاک گرفته...
بالاخره این شامورتی بازی های حاج منصور هم کار دستش داد.شنیده شده که به علت تکدر خاطر و ناراحتی آیت الله خامنه ای، حاج منصور ارضی از اجرای مداحی در شب های عزاداری حسینیه امام خمینی (ره) ، محروم شد. با آن که مقام معظم رهبری در برنامه ریزی مراسم دخالتی نمی کنند ، اما در مورد حاج منصور ارضی ، دستور داده اند که وی از اجرای مداحی در حضور ایشان منع شود. حاج منصور دست گل جدیدش را در میانه ی دعای عرفه ی امسال ، در مقام حمایت از رییس جمهور به آب داد که قالیباف را به عمر سعد تشبیه کرده بود.
|
About
مهر 1386 (5) آبان 1386 (2) دی 1386 (6) بهمن 1386 (4) اسفند 1386 (1) فروردین 1387 (6) اردیبهشت 1387 (4) خرداد 1387 (10) تیر 1387 (7) مرداد 1387 (5) شهریور 1387 (5) مهر 1387 (2) آبان 1387 (3) آذر 1387 (3) Authorsلوگوی وبلاگ
Links
دکتر نمک دوست
ملاقات خانواده پالیزدار با آیت الله خزعلی/ آیت الله خزعلی: پالیز |