دورنگارها سخن می گویند

جستجوی حقیقت دیوانگی مطلق است ، چه موقعیکه به حقیقت رسیدید ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود . برنارد روسن پی یر

همه چیز را می توانم تحمل کنم . تصورش را بکنید با پوتین های مزخرف سربازی و کچل کردن هم کنار آمده ام حتی . (!!!!!!!) اما فقط بله قربان گو نیستم این وسط . با وضعیت جاریه ، علی الظاهر قید دانشگاه را هم باید زد . کنکور را که افتضاح دادم به لطف سازمان سنجشی ها . باید در همان پادگان چپ راست کنیم و چپ و راست شویم.

دوستان اگر ندیدید ما را حلال کنید . چرا که پایم به پادگان برسد ، دیگر بیرون نمی آیم از آن خراب شده . با وضعیت شارلاتان واری من ، ۳۸ سال برایم اضافه خدمت می برند . اگر زندان نروم به جرم توهین به مافوق و کتک کاری در سربازخانه و ... و  این حرف ها ، خوب است به خدا . بله قربان گو نیستم تا قربانم هم لبیک نگوید به من .

چه آرزوهایی داشتیم برای خودمان . می خواستیم زن بگیریم تازه . گواهی نامه بگیریم . ماشین بخریم و یک دوری بزنیم در خیابان های پایتخت و بنزینش را ماه به ماه بفروشیم. می خواستیم بمانیم ببینیم این خط ۳ مترو و خط ۲ بی آر تی به کجا می رسد بالاخره. می خواستیم باشیم و یک ذره محمود جان را اذیت کنیم و کاریکاتور بکشیم و بخندیم . می خواستیم تازه جوانی کنیم . مثلا برویم مثل بچه آدم زن بگیریم یا اینکه زن بگیریم یا اینکه سفر تحقیقاتیمان به قطب جنوب را ok  کنیم . می خواستیم تونل توحید و برج میلاد و الحاق به  wto  و قضیه انرژی هسته ای و  ریاست دوره ای سازمان همکاری های منطقه ای را جشن بگیریم. می خواستیم چشممان به جمال رییس جمهور دهم منور شود و گوشمان به نوای نمایندگان مجلس نهم مزین . چه آرزوهایی داشتیم . تازه می خواستیم زن بگیریم مثلا. حالا باید اضافه خدمت بخوریم . ما که دانشگاه قبول نمی شویم به لطف سازمان سنجشی ها .   

+نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387ساعت00:34توسط محمد جواد رفیع پور | نظرات (11)

نظرات (11)

آقای وزیر رفاه ببخشید ها، اما شما چه چیزی را افتتاح ثبت جهانی کردید ؟ فعالیتی که از چندین سال قبل افتتاح شده بود چه نیازی به افتتاح داشت آیا ؟

آنچه در مورد اورژانس اجتماعی شنیدیم مداخله ای غیر کارشناسی بیش نبود. وزیر رفاه محترم تنها با افزودن 50 دستگاه خودرو (درکل کشور) به این مجموعه نه تنها به سازمان بهزیستی هیچ کمکی نکرد، بلکه زمینه بروز مشکلات جدیدی را فراهم آورد .

اصلا باب شده است در مملکت ما که یک چیز را شانزده بار افتتاح کنند. بیش از همه در مجموعه مدیریت شهری. یادمان شهدای فداییان اسلام را که یادتان هست؟ فقط یک مجسمه بود و آبنمایی در کنارش. قریب به 3 بار افتتاح شد در شهرداری.

حالا واقعا وزیر رفاه چه چیزی را افتتاح کرده؟ شما فکرش را بکنید برای اورژانس اجتماعی با همین تعداد دستگاه محدود 300 مددکار و روانشناس مورد نیاز است که  به کار گیری همین افراد هم مورد غفلت قرار گرفته است.حالا نمی گویند گیریم طرحی که وجود داشت را دوباره کلید زدیم . نباید در بوق و کرنا کنیمش دیگر. 

درست مانند طرح سوخته شهرداری که مددکار شهر را افتتاح کردند و توسعه آن با وجود تامین اعتبار به 5 منطقه تهران محدود شد. انجمن علمی مددکاری هم رضایت داده بود که به صورت رایگان به این طرح نظارت کند تنها برای اجرای مطلوب آن . خوب مبرهن است که گندش در می آمد دیگر...

با این اوصاف ما هم در همین راستا وبلاگ دورنگار را برای بار دوم افتتاح می کنیم . امید است با استعانت از خدای باری تعالی در این راه موفق باشیم.

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387ساعت12:30توسط محمد جواد رفیع پور | نظرات (12)

نظرات (12)

قرار است ختم صلوات بگیریم در اینجا. ابتدا شادی روح شهید عباس پالیزدار صلوات جلی ختم کنید تا عرض کنم خدمتتان.

البت هنوز تا صدور حکم شهادت او فرجه ای بس کوتاه باقی است. لکن اتهام عباس خان به 44 شخصیت نظام که اکثر آنها در زمره روحانیون مکرم(صلوات!) و سیاسیون معزز(صلوات نمی خواهد .مبرهن است بر هر کس دیگر) به شمار می روند علی القاعده حکم شهادتش را تثبیت می کند. حکما سوری بازی های اخیر من باب تفتیش منزل چندی از نمایندگان محترم مجلس هم اقناع نمی کند این ملت شهید پرور را. فاطمه آلیا هم گل سر سبدشان بوده که ساعت 11 دیشب ، ریخته اند در خانه اش و تجسس کردند . نمی گویند جلسه غیر علنی دارد بنده خدا و باید زود بخوابد. 11 بدبخت فلک زده را هم که دستشان به جایی بند نبوده-همان زیر دست یا خرده فروش یا دله دزد یا ... خودمان- (که یحتمل همان مدیران بیچاره ایران خودرو بودند) بازداشت کردند.اما الباقی چه ؟

در مخیله ام نمی گنجد که چرا امامی کاشانی عزیز باید هنوز خطبه های نماز جمعه را بگوید و خودش و ما را دعوت کند به تقوای الهی!

همان کاری که آیت الله العظمی علم الهدی در مشهد می کنند.

روایت آیت الله یزدی و آیت الله مرعشی (مده ظلهما عالی و روحی ارواحنا فداکما) هم در نوبه خود معرکه است.باید داستان راستان نوشت در شانشان. اینکه کارخانه 600 میلیاردی را در زمان ریاست ایشان بر قوه قضاییه 126 میلیون قیمت گذاری می کنند و پس از طی مراحل قانونی(!) با مشارکت وزیر فعلی نفت (که دوست نمی دارمش به هیچوجه) به صورت رایگان در اختیار می گیرند... تاراج چوب های شمال را هم اضافه کنید به این ها تا کامل شود پرونده شان. کامل که نمی شود . باید یک شرکت ترابری را اجیر کنیم تا پرونده مفاسد آقایان را حمل کنند.

رفیق دوست عزیز ، عسگر اولادی محترم  و معزی گرامی هم که جای خود دارند . دوستشان دارم. مخصوصا اسدالله خان عزیز . من هم البت چیز های خوبی در چنته دارم.لکن دریغا که ما را راه نمی دهند در کمیته تحقیق و تفحص و از این حرف ها .  

معقوله ای دیگر اما ذهن را درگیر می کند. در سطح تیم ملی که مسابقات مرحله اول را به مثابه بازی های تدارکاتی خوانده اند. اگر به زور هم به خودمان بقلولانیم که ماجرای تصادف کریمی راد خدابیامرز(وزیر سابق دادگستری) طبیعی بوده ، انصافا از کشتن وزیر راه دولت خاتمی و چند نماینده مجلس که نمی توانیم بگذریم. سر آنها را هم مثل پالیزدار کرده اند زیر آب. البته مانده است هنوز تا پالیزدار شهید شود.

پ ن : اگر من هم شهید شدم روزی از برای شادی روحم صلواتی بفرستید قرا.

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387ساعت21:40توسط محمد جواد رفیع پور | نظرات (8)

نظرات (8)

احساس خفگی رهایم نمی کند. خفه نمی شوم ها ! فقط احساسش می کنم. وقتی راه می روم در خیابان های این خراب شده و خط نگاه چشمان عابران را دنبال می کنم. احساس می کنم در مقصدش چیزی منتظر ایستاده است . نایستاده ها ! فقط احساس می کنم. گویی خاکستر مرده پاشیده اند بر تن این شهر. همه شکوه می کنند و دهان به شکایت می گشایند. به چه ؟ به که ؟ دریغ از روزنه ای و تنها روزنه ای از امید. امید ؟ ههه ! خانم ها و آقایان ... نسوان و ذکور ... اجماعاْ صلوات !

+نوشته شده در شنبه 25 خرداد ماه سال 1387ساعت19:19توسط محمد جواد رفیع پور | نظرات (7)

نظرات (7)

یک جوری گیر کرده ام در این مرداب و نسیم بهاری اما هیچ مددی نمی رساند زانوانم ناتوانم را برای برون رفت از این هجمه عظیم درد. درد ... درد... درد و مصایبی که تلنبار شده اند بر روی هم تا دیواری بسازند سنگی بین قلب کوچک و دنیای بزرگم که دوست نداشتمش هیچ گاه. رنج هایی که رسوب کرده اند در زندگی و نفوذی ژرف دارند در تک تک لحظه ها.چیزی باقی مانده از لحظه ها؟ یعنی چیز مهمی باقی مانده ؟ همه مهم ها رفته اند و تنها «چیز» ها باقی ماندند. چقدر بدم می آید از «چیز» بودن. اصلا یک جور دیگر است. جوری که گاهی گیر می کنیم در مردابی که حتی نسیم های بهاری هم نمی توانند مددرسانی کند زانوان ناتوان را برای برون رفت از آن هجمه عظیم درد. درد .... درد .... درد ....

+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387ساعت21:35توسط محمد جواد رفیع پور | نظرات (3)

نظرات (3)