X
تبلیغات
رایتل

شهر در انتظار است تا پوست بیندازد از قالب پوشالی

فکر می کنم لازم بود:

 

 شبانگاهان که تاریکی دامن می گستراند و خورشید رخ در نقاب فرو می کشد، مرگ رنگ ها فرا می رسد. رنگ هایی که در روشنایی روز شهر، چشم ها را پر می کنند و با رفتن خورشید، دیدن بی واسطه را ارزانی می دارند. دیدن بی واسطه ماه، هنگامی که سومین روز از شعبان را نوید می دهد. تماشای سهیل یمانی، زمانی که میلاد قمری از طایفه بنی هاشم را در گوش آدمیت فریاد می زد. نظاره خوشه پروین، آن گاه که شهرانتظار فرج از نیمه شعبان دارد و به استقبال جشنی تاریخی می رود. حالا دیگر رقص نور، التیامی است بر خاطرات خسته شهر و طاق نصرت ها، نمادی برای بازگرداندن شوکت آن. حالا دیگر ندای شعبان در گوش شهر می پیچد و شوری وصف ناپذیر، برزن های چراغانی شده را در آغوش می گیرد. حالا دیگر «شهر در دست بچه ها» می افتد و ریسه هایی از الوان گوناگون، طربناکی وصف ناپذیری را به شهرنشینان ارزانی خواهد داشت. حالا دیگر خاصه این شهر است که نزهت بجوید از غم گساری ها و خاصه شهروندانش، که اعیاد شعبانیه را فالی نیک پندارند برای نو شدن. برای جور دیگر بودن و فرار از رنگ خاکستری شهر. حالا دیگر «بادها خبراز تغییر فصل می دهند» و گرد هیجانات اجتماعی را می زدایند از سر و روی این شهر. حالا دیگر شعبان روحی تازه می دمد در جان مردم و شهربه دست صاحب اصلی اش خواهد افتاد. چه، بدر شعبان به نیمه می رسد و کمان ماه سایه خواهد انداخت بر سر پایتخت نشینان. حال اما در روزگاری که هیاهوی شهر مخل آسایش شده است و نمای بدقواره سازه‌های شبه مدرن تهران، چشم‌آزار، چه امری دل‌انگیز‌تر از جلالت و شکوه ظاهری و باطنی ام القرای جهان اسلام؟

حالا در شهری که شهروندانش روزها را سپری می‌کنند، امر قدسی و مکان قدسی نایاب گشته است. دیگر باید دنبال بهانه بود تا شهر را برای چراغانی به دست بچه ها سپرد. دیگر روح معنوی، در گیرو دار روزمرگی ها رنگ باخته است و معنویت را به حلقه گمشده زندگی شهرنشینی بدل ساخته. در شهر اسلامی کلاسیک اما همه چیز بر مدار قدسیت یک سازه به نام مسجد یا یک زیارتگاه می‌چرخید و آن سازه فراتر از نمای ظاهری، چنان پردازشگر نظم معنایی شهر بود که از دار الحکومه تا اندرونی خانه‌ها، همه جا منشا آن اثر بود. در آن برهه تنها یک سازه، با تاسی از اثر لایزال قدسی خود، همه امور شهر را سامان می‌داد و هنگامی که نوای اذان برمی‌خاست، «زمان قدسی» آغاز می‌شد.

در آن زمان همه شئون زیستی شهر تحت‌تأثیر «زمان قدسی» از تکاپو می‌ایستاد و شهرها، آسایش معنوی عجیبی را تجربه می‌کردند. آسایشی معنوی که باعث می‌شد پدیده شهرنشینی، هر روز تجربه‌ دینی جدیدی را کسب کند و همان شور و آسایش معنوی که به هنگام برخاستن بانگ اذان برجانش مستولی می‌شد این بار اثرات ژرفناکی را در تنظیم قواعد اجتماعی ایفا می‌کرد. بدین سان «مکان قدسی» و «زمان قدسی» شهر اسلامی را نمود می‌داد و شهرها، محمل بروز معنویت آن مکان بودند.

امروز اما، به واسطه بروز و ظهور «امر مدرن» مکان قدسی مهجوریت غریبی را به خود می‌بیند و تکاپوی طاقت‌فرسا و بی‌حاصل شبه‌ مدرن شهروندان در طول روز، هم مکان قدسی را به فراموشی سپرده و هم «زمان قدسی» را. گویی باید به دنبال بهانه بود تا معنویت در زندگی شهروندان جاری شود. گویی باید ماه شعبان به نیمه برسد تا مردم شهر هم خانه تکانی کنند دل هایشان را برای استقبال از رمضان.

واژه هایی چون شهر مقدس، مدینه فاضله، ام القرای جهان اسلام و ... گویای این حقیقت اند که پیش از آنکه ایده‌ای به نام شهر اسلامی مطرح شود، هویت معنایی و معنوی فضای زیست انسان ها، بر کالبد و ساختار شهر تقدم داشته است. چونان که اگر سخن از شهر اسلامی به میان آید، دیگر حرف از مسجد و گنبد و مناره و دیگر عناصر معماری اسلامی نیست؛ حالا دیگر شهر اسلامی متأثر از شهروندان مسلمانش، هویتی مستقل پیدا می کند و فیزیک هر شهر بر اساس الگوی ویژه ای از روح آن شهرهویت می گیرد. هویتی که به الگوی «شهر اسلامی» در معنای جامع آن تحقق می بخشد.

پذیرش این مسأله که وجود مساجد، گنبدها و مناره ها در بافت یک شهر نمی تواند به معنای اسلامی بودن آن شهر باشد، این امر را بدیهی می سازد که باید در عناصر و مؤلفه های دیگری برای دستیابی به «شهر اسلامی» جست و جو گرد. مولفه هایی  که نه تنها کالبد، بلکه روح و هویت شهرها را می سازند.

روح زخم خورده شهر اما بهانه ای کوتاه می خواهد برای التیام. بهانه ای که تقویم تاریخ، هرساله آن را به دست شهروندانش می دهد تا فارغ از معماری اسلامی و گنبد ها و مناره ها، شهر را به تجلی گاه معنویت تبدیل کنند. بهانه ای که فراتر از تمامی جریانات اجتماعی قرار دارد و مرز روزمرگی و زندگی معنوی است.

آن هنگام که پای ثانیه ها لنگ می شود و ساعت ها به آرامی، آغاز سومین روز از شعبان را اعلام می کنند، سرآغاز جشن های مردمی است تا این بار در یک حرکت جمعی، زنگارها را از دوش شهر پاک کنند و داربست های ایستگاه های صلواتی را برپا. این بار نوبت مردم است تا بوی اسپند ها را تا هفت خانه آن سوتر بلند کنند و حس های نوستالوژیک را بیدار. حالا دیگر تمامی مرزبندی های روزمره رنگ می بازد و تنها یک پیوند دینی است که مردم را در کنار یک دیگر جمع کرده است. حالا دیگر باید تازه شد و در زیر باران رحمت شعبان ایستاد تا از سرریز ماه حشمت و کرامت، جان ها با زلال ترین آب ها شتشو یابند. دیگر وقت آن است که شهر در انتظار گسترده ترین سفره بخشایش و پرنعمت ترین خوان رحمت الهی غبار روبی شود. نوبه آن است که پایتخت رنجور از تنش ها، امیدوار به کرم شعبانیه، بر بالین پر مهر سالار شهیدان و سقای کربلا آرام گیرد و تمسک بجوید برای آرامش. آن جا که دیگر «من» ها همراه شهر نیست و خداوند بندگانش را به نظاره می نشیند. حالا دیگر نوبت کودکان است تا این بار در تکیه های چادری کنار خیابانشان، صدای ضبط را بلند کنند و با سینی های شربت و ریسه های چراغانی شان، شهر را در دست بگیرند.

کافی است کوس نیمه شعبان به صدا درآید تا پایتخت به نورانی ترین شهر جهان تبدیل شود. کافی است ماه نیمه شعبان در مدار 14 درجه بتابد تا ایران به کانون تحولات مذهبی جهان تبدیل شود و موجی از معنویت و انتظار در میان مردم فراگیر شود. کافی است نام اعیاد شعبانیه در گوش مردم زمزمه شود تا مردمی ترین و خودجوش ترین جشن ها به راه بیفتد. تنها یک بهانه برای مردم کافی است تا ریسه ها، از کنج انبارها بیرون بیایند و پرچم های رنگارنگ، اتو بخورند. تا ریسه های آویخته از گلدسته ها، گردنبندی رنگین را بر بناگوش شهر آویزان کنند و با چشمک های طنازانه شان، روح دردمند شهر را التیام ببخشند. چشمک هایی که باعث می شود جعبه های شیرینی و دسته های گل به میان شادی مردم بیاید و بزرگترین راهپیمایی مردمی، ساعت ها در زیر طاق نصرت ها و در میان هزاران لامپ و مهتابی رنگارنگ به راه بیفتد. جایی که چراغ های گازی، گلدان های یاس و شمعدانی، پرچم های آبی و سبز و قرمز و مهتابی های رنگارنگ در انتهای کوچه ها به هم می رسند و بر روی پرچم بزرگ بالای چراغانی ها نوشته است: «جهان در انتظار توست یا مهدی.»

!! نوشته شده توسط محمد جواد رفیع پور | 21:26 | سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1388 نظرات (1)